![]() |
![]() |
|
| باور عشق و هنر اندیشه من است |
|
آخرین دروغ 1 نوشته :جهانگیر دشتی زاده ....این یک داستان واقعی است میخواهید باورکنید میخواهید نکنید
شایدفکر کنید لازم نباشدحرفی از خودم بزنم وبگویم چطور آدمی ودارای چه خصوصیاتی میباشم.وفقط به قصه ام بپردازم نه اینکه از طعنه وکنایه های شما می ترسم ویا از محبت ومهربانی بهره مندم خواهید کرد،بلکه صرفا یک لجبازی و یکدندگی فطری میباشدکه چهارچوب فکری این حقیررا تشکیل داده و تمام دلخوشی های احمقانه ام را هم دربر گرفته،،. بله من موجود فوق العاده حساس،زودرنج،گوشه گیر،اندکی عصبی ،که گاهی تند ترین خشونتهایم لطیف ترین اندیشه هارامجذوب خود،وزمانی هم زیبا ترین هنرنمایی هایم هر آدمی را وحشت زده می کند. از بچگی بی قاعده وتربیت شکل گرفته یا این خمیره درذاتم آفریده شده است بماند. مهم اینکه با چنین شرایط روحی روانی که روز به روزعرصه را برمن تنگتروجسم وجانم را درمانده ترکرده است،ازبیشتر آدمها فراری وتا اندازه ای متنفر شده ام..رک وراست دیگربدم می آید با خلق الناس کلامی گفتگوکنم واز آنجا که خدا از دل بندگانش باخبر است مرا به یکی از روستاهای دور فرستادندتادر آنجا مشغول بکارشوم این اداره که خدمدتان عرض میکنم،رفتگر ،رییس،نگهبان،همه وهمه کاره اش خودم می باشم،تک وتنها ،یه لاقباوبی کس،واز این اتفاق شایان آنقدرراضی وخرسندم که روزی صدمرتبه نماز شکربجا می آورم ودرآخرهم برای مدیربزرگوار دعای سلامت می فرستم.،که مرا ازشرشهر وشهریت نجات داده ودهات دیر ودنج وخلوت را نصیبم کرده . برویم سر اصل مطلب،ازشما چه پنهان چند روز پیش که توی دفترکارم نشسته بودم وهیچ پرنده ای هم پرنمی زد،به فکر افتادم که از فضای خالی وخاکی اداره که زمین خوبی هم دارداستفاده کنم،درخت ،نهال یاگل وریحانی بکارم،..سنگ مفت گنجشک مفت...بیل وبیلچه وتیشه را از انباری برداشتم وبه جان زمین افتادم، ... ازاینکه چند دقیقه وچندساعت مشغول بودم وعرق میریختم بماند.. که دیدم بیلچه به خاک فرو نمی رودوبه چیز سختی برخورده است،اول فکر کردم که سنگ یا شیشه ای، ولی خاکهارا که پس زدم سفیدی یک استخوان مرا شگفت زده کرد. خوب که نگاه ودقت می کنم ،می بینم که این فلوت هزارساله را عین مارراست تراشیده ونقش زده اند.. سر ..دم..ببخشید که خوب نمی توانم توضیح بدهم،،حتی سوراخهای روی کمرش مثل خالهای مار گل باقله ای بود که مادرم توی آشپزخانه سرش را له کردوتایک روز تمام نتوانستیم خونش را از روی موزاییکها پاک کنیم از روزنه دم مارمثل دوربین یک چشم پشت پنجره رانگاه کردم،من همیشه ازمارمی ترسم ،بخصوص ازقسمت سر وزبان و آرواره اش.،حتی اگر مرده ویا استخوانی باشد. باهر ترس ولرزی بود توی سوراخ دم مار ،ببخشید فلوت استخوانی دمیدم ،شما هم اگر بجای من بودید اول همین کاررا می کردید،.که یکمرتبه یک کوتوله که قدش به یک وجب هم نمی رسید پرت شد روی میز ..از اینکه چقدر ترسیدم ونزدیک بود زهره ترک شوم بماند.
شروع کرد به قربان وصدقه رفتن من که هاج وواج وحیران مانده بودم صدایش مثل صدای خاجه ها خش دار ونازک بود،:ارباب بزرگ ،من درخدمت گذاری حاضرم .. توی دلم گفتم ماخودمان نوکریم آنهم ... :چی گفتی گفتم چیزی نگفتم داشتم فکر می کردم توی چشمان ریزش که به سبزی چشم ملخ برق میزد خیره شدم وقدوقواره مسخره اش راو رانداز کردم. کمی حالم سرجا آمده بودوفکر می کردم که اگر الان یک ارباب رجوع سر برسد چه خاکی توی سرم یریزم.. مثل دلقکها چرخی زد وریش بزیش را برایم تکان داد،می خواست مرا مسحور خودش کند، تاجایی که اندیشه ام از هیکل عجیبش فراتر نرود ،وبرهیچ پدیده ای غیر از خودش ماندگار نشود: اربابم هر آرزوی حیوانی که داشته باشند جان نثار درخدمت است وبرآورده می سازد یکمرتبه تمام امال وآرزوها،حسرتها،کمبودها،بدبختی ورویاها ریخت توی سرم نمی خواستم چیزی را ازقلم بیاندازم با دستپاچگی گفتم:یک خانه ویلایی،یک ماشین بنز آخرین مدل،یک کتابخانه بزرگ،یکی دوجین زن ودختر زیبا ،یک صندوق جواهرات نفیس،از یاقوت وبرلیان ومروارید،یک خانه پراز پول وتراول،یک... :یواش،یواشتر داری خیلی تند میری ارباب جان پرید روی گوشی تلفن وچهارزانو تمام شماره هایش راپوشاند:نخیر این آرزوهای ارباب جان من آرزوهای انسانی می باشد،اگه توی دهانه فلوت استخوانی فوت کرده بودی تمام اینها که شمردی برایت آماده، آماده بود. اماتو ترسیدی توی دمش دمیدی گفتم ،ای بخشکی شانس حالا ملتفت شدی چرا گفتم آرزوهای حیوانی؟ گفتم عجب شری گرفتار شدیم اول صبحی.ما که از آدم درسته اش دل خوشی نداشتیم ،حالا گرفتاراین نیم وجبی شدیم!باباآرزوی حیوانی دیگر چه صیغه ای میباشد؟ مثل کسی که بخواهد رازهستی را فاش کند و بیم دارد که نا اهلی بشنود با انگشتان مارمولکوارش یکی یکی تلنگر میزند: تورا به شکل شیر، ببرپلنگ خرس شاهین کرکس گاو خر ماهی مار بوزینه روباه سگ ویا هر حیوان دیگر که ارباب بخواهد ولب تر کند در می آورم!! حداقل یک روز وحداکثر بمدت سی سال،هرزمان تصمیمت را گر فتی مادر خدمت، وحاضریم.کافی است فقط یک بار توی همین فلوت استخوانی فوت کنی الساعه من ظاهر میشوم. کوتوله در چشم برهم زدنی بصورت دود باریکی در خود پیچ خورد ودر دهانه فلوت فرورفت. اول خواستم قال قضیه را بکنم وفلوت راجای اولش درباغچه نیمه ساخته برگردانم ،اما شیطان توی جلدم رفته بود وبا وسوسه هایش ،آخر کارش را کرد. فلوت استخوانی را توی کیفم گذاشتم وراهی خانه شدم .کوتوله پیشنهاد غریبی کرده بود وانتخاب سختی را جلوی پایم گذاشته بود. ازاینکه چقدر با خودم فکر کردم وکلنجار رفتم تا حیوان شدنم را بپذیرم بماند! اول رفتم سراغ ماهی که خیلی هم دوستش داشتم اما فلفور یک کوسه می آید وکارم را میسازد.اگر به هیبت عقاب دربیایم که هم از بلندی می ترسم وهم دلم نمی آید پرندگان زیبا وآواز خوان را شکار کنم،واز گرسنگی تلف می شوم.اگر کرکس شوم که مارا با لاشخوری میانه ای نیست که هر دم منقارمان را از گندیده های طبیعت پر کنیم...اگر مار شوم که باید به هر که میرسم نیشش بزنم وزهرم را خالی کنم،این هم نشد کا روکاسبی! واگر روباه شوم که زیرکی می خواهد ومن که دراحمقی کم می آورم.بهنگام ترفند دستم توی حنا می ماسد. روی سگ که وفاداربود کمی ماندم،اما خوب که فکر کردم گفتم نه ،فرداست که بچه ها با چوب وسنگ بیافتاند دنبالم،تازه همین الانشم توی زندگی سگیمان گیر افتاده ایم...واگر واگر... یک هفته تمام تحقیقات وپژوهشهای زیست شناسی وروانکاوی وجانور شناسی خود را روی تمام حیوانات با خوصوصیات فردیشان بعمل آوردم وحیوان مورد پسند وعلاقه ام راکه قصد داشتم خود را به هیبتش درآورم انتخاب کردم ،اما ااینکه چه حیوانی را ... بماند!
بقیه ماجرا را برایتا ن تعریف کنم؟ نمی دانم شاید تااینجای این قصه واقعی وپر ماجرا خسته اتان کرده باشم ودندانتان توی گلویم کار می کند.!من که مثل معرکه گیر ها شمارا مجبور نمی کنم ،می توانید نوشته ها را پاره و پوره کنید صد تا فحش وناسزا هم بهید وبروید دنبال کارتان.! اما نه ،انگار می خوا هید ته وتوی قضیه را در بیا ورید وشنیدن بقیه حکایت قلقلکتان می کند. ببخشید خیلی پر حرفی کردم ،. امروز که روز جمعه است من دزدکی آمده ام توی دفتر اداره نشسته ام.،کیفم را دو دستی چسبیده ،نگران ومضطرب به کاری که می خواهم انجام دهم فکر می کنم.موتورراتوی انباری می گذارم واز اداره می زنم بیرون!به ساعتم نگاه می کنم،پنج ونیم بعدازظهرتمام مردم روستاتوی این گرمای تابستانی داخل منزل تپیده وخوابیده اند،بتندی خودم را به باغی که چندان فاصله ای با روستا ندارد می رسانم،. زیر سایه کناری می نشینم تا عرقم خشک شود.نصف بشکه آب معدنی را توی حلقم خالی می کنم. با عجله فلوت را در می آورم ..می ترسم ..چشمم را می بندم وبداخلش فوت می کنم،.به آرامی پلکهایم را باز می کنم .چیزی نمی بینم. نکند که؟ کوتوله روی شاخه آویزان کنار نشسته است: فکرهایت را کردی؟ می گویم :بله : تورا تبدیل به چه حیوانی کنم؟ :خر تعجب میکند وچشمهای ریزش گشاد می شود: بین این همه حیوان درنده وچرنده وخزنده وپرنده چرا می خواهی خر شوی؟ سنگ ریزه ای را بر می دارم وبسویش پرت می کنم که اگر خودش را ندزدیده بود ،حتما کله اش می پرید. :اوه اوه ارباب ناراحت شد؟آخر احمق تر از خر کسی را پیدا نکردی؟انگشتم راروی شکمش فشار میدهم ومی گو یم درست فهمیدی.:کوتوله جان می خواهم ،از دست عقلی که مارا اشرف مخلوقات کرده،ودمار از روزگارمان درآورده راحت شوم !می خواهم خودم را خلاص کنم ،فهمیدی؟ :خیلی خب ،خیلی خب،هر چه میل ارباب باشد.حالا تا چه زمانی می خواهی به خر بودنت ادامه دهی؟یک سال؟دوسال ؟ده سال؟ به ساعتم نگاه می کنم پنج دقیقه به ساعت شش مانده،:از همین الان تا فردا ساعت شش بعدازظهر! بیست وچهار ساعت تمام.، می پرد روی شانه ام وزیر گوشم صدایش جیغ می شود:فقط یک روز؟ می گویم وقت بیشترش را ندارم!می خواهم امتحانش کرده باشم،..تا دیر نشده شروع کنیم. می آید روی زمین می ایستدواشاره می کند به فلوت استخوانی:بلندش کن و دو فوت کن! می گویم چرا دو فوت !می گوید چون خر کلمه دو حرفی میباشد خ و ر می گویم:خدا راشکر که شتر دو کوهان را انتخاب نکرده ام وگرنه باید قبلا خیلی ترمپت کار می کردم!. ازخنده ریسه می رود :فردا قرارمان زیر همین درخت توی فلوت غیب میشود. دو فوتم راتوی فلوت استخوانی می کنم ،کیف را در گودال پای درخت پنهان ،ومنتظر می نشینم.. یک مرتبه تمام بدنم کش بر می دارد ویک خر به تمام معنی می شوم که روی چهار دست و پاایستاده ام. چقدر با این هیبت حیوانی احساس سبکی وراحتی می کنم؟ ، فقط خدا می داند.لازم نیست در مورد قیافه جدیدم چیزی را برای شما توضیح بدهم،چون همه شما در زندگیتان برای یک بارهم که شده با این حیوان ملاقات کرده اید،وبا آنا تومی بدنش آشنایی کامل رادارید.چیزی که مرا شگفت زده می کند این است که نه تنها بدختی ومشکلات زندگیم را فراموش می کنم،بله حالت سکرآور ومستی، در رگ وپوست تنم هم دویده می شود. انگار یک براندی کامل را تا آخرین چکه در گلویم سرازیر کرده باشم! کمی آهسته وخرامان راه میروم مثل کسی که تازه یک کت وشلوارعالی ایتالیایی را برای اولین بار در زندگی پوشیده ومی ترسد که برخط اتویش چروکی بنشیند.اما این مستی امانم را بریده ،کیفم می گیرد که یورتمه بروم شروع می کنم به دویدن وما بینش جفتکهایی هم می پرانم تمام باغ را نمی دانم چند بار دور می زنم همینقدر که اگر دونده ماراتون بود از نفس می افتاد. گوشهای درازم رابالاوپایین،وبه چپ وراست می چرخانم در هرجهت صدای می شنوم صداهای ناآشنا.. انگارتازه از مادر متولد شده ام..جوان شاد قبراق رها شده از اندیشه دیروزوفارغ از فکرفردا. شاعر خوب حرفی زده که: بیچاره آنکه گرفتار عقل شد ...خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت هیچ شعری حتی درزمان آدمیتم اینگونه نمی توانستم با آن ارتباط قوی برقرار کنم،دلم می خواهد آنرا بروی پوست سیاه و مخملیم بنویسم ،دور دنیا بچرخم، تا مردم آدم بودنشان را دیگر به رخ وچشم هیچ حیوان جماعتی نکشند در چنین حال وهوای شاعرانه که شنگول وچهار سم زیر نخلی ایستاده ام بدم نمی آید که این شعر را با آواز سردهم شروع می کم به عرعرکردن تاآنجا که زیبایی صدایم را بگوش مردمان روستایی رسانده و خواب نیم روزشان را آشفته سازم... چیزی مثل سوزن در پشتم می نشیند، سر م را برمیگردانم وبا چشمان درشت نگاهش میکنم خرمگسی مزاحم وبیکار .. بایک ضربه دم اورا نقش زمین می کنم که برای همیشه آزارش را ازیادمی برد!.. بدنم سست و کرخت شده، روی زمین دراز می کشم چند غلت که می زنم خمارو خراب به خواب می روم. : پس مرگ گشته ..اینجاخوابیدیه ...دورزه دنبالت می گردم..اومدی تو باغ شه قلی چه کنی ؟آخه جوت نبید اوت نبید؟... قبل از اینکه بخودم بجنبم چوب کلفت وضمختش روی کپل پت وپهنم می نشیند..بلند می شوم وشروع می کنم به عر عرکه: بابا اشتباهی گر فتی اما مگر آدمیزاد زبان حالیش می شود .حالا بزن وکی نزن. اینکه بعدش با جسارت ووقاحت هرچه تمامتر سوارم شد وبا خرسک وچوب ،تمام تنم را آش ولاش کردوچه فحشهای زشت ورکیکی را جلوی کس وناکس نثارم کرد بماند.. درآخر هم چنان لگدی زیر شکمم زد که نفسم بند آمد وپهن شدم توی طویله کا هگلی..چند دفعه دل دل کرده بودم که با یک جفتک جانانه کارش را بسازم اما دندان روی جگر گذاشته که کار دست خودم ندهم، .بهر صورت خودکرده را تدبیر نیست. مرد روستایی مهربانی کرد ، یک سطل آب جلویم گذاشت ،مقداری کاه وجو در آخره ریخت ،بشد ت در طویله رابست ورفت پی زندگیش..وسکوت وتنهایی را برایم باقی گذاشت.. چشمم که به شب ظلمانی عادت کرد، دیدم که تنهای تنها هم نیستم،..یک گاو در گوشه طویله گرفتار نشخوار شبانه اش بود..چنان قرچ وقورچش در فضا می پی چید که لب ولوچه سیاه وآویزان مرا هم به آب انداخت.. وقتی تمام و کمال غذایم را خوردم ویک سطل آب گوارا نوش جان کردم، آخرین تصمیم خرکی خود را گرفتم..* فکر نکنید که با این جمله خواستم بیشتر شمارا تحریک کنم که بقیه ماجرا رادرین ورق پاره ها دنبال کنید، چه اهمیتی دارد ،من چیزی ندارم که از دست بدهم..اما با اینکه الاغی بیش نیستم احساسات همه شمارادرک می کنم وقبلا هم تجربه کرده ام برای اینکه روده درازیم شمارا دلگیر نسازد نمی گویم..نمی گویم آن شب تاریک رادر لای کاه ویونجه وجو در کنار گاو وگه وپهن چگونه بسر آوردم..
نمی گویم فردایش مرد روستایی زبان نفهم چه به روزم در آورد نمی گویم ...بگذاردردلم بماند، در سینه خودم ،برویم سراغ بقیه ماجرا.. ** شعاع آفتاب که ازدریچه بزرگ طویله بروی سم دستانم افتاد دانستم که روز از نیمه گذشته،اما چه ساعتی است نمی دانم!.راست می گویند که زمان هم نسبی می باشد . چقدر لحظه ها کند ودشوار می گذرند..خوب که آدم نبودم..وگرنه دق مرگ میشدم. خدا خدا می کنم که مرد روستایی از راه نرسد..واز آنجایی که او از دل مخلوقات خودآگاه ودانا می باشد ورحم ومحبتش در فراموشخانه وتریکخانه ها بیشتر پرتو می افکند ،..تا شعاع آفتاب زاویه اش به سم پایم میرسد ،تمام بدنم جمع،..ومی شوم همان آدم دست نخورده ودرست حسابی قبلی. گاو سرش را ازآخره بسویم می چرخاند وبا بهت وناباوری دراز گوشی را که در آنی تبدیل به مرد خوش تیپی شده می نگرد ..به من چه بگذار تاپایان عمرش در بهت و ناباوری وحسادت باقی بماند. به ساعتم نگاه می کنم ..شش ودو دقیقه...باید عجله کنم. از دریچه طویله بداخل کوچه می پرم وراهم را بسوی باغ شه قلی کج می کنم. کیفم سرجایش است،فلوت استخوانی را در می آورم ویک فوت می کنم فلفور ظاهر میشود .می آید روی مچ دستم مینشیند:خوش گذشت ارباب؟ :هی بدک نبود تنم را خیلی آزار دادند ولی اندیشه ام راکاری نکردند. :آخ اوخ چرازخمی شدی دست کوچکش را در خراش گونه ام فرو می بردوانگشت خونی اش را نگاه می کند می گویم: حالا وقت این حرفها واین کارها نیست،خوب گوش کن من فکرهایم را کرده ام،تو باید آخرین کارو تردستیت را بروی من انجام دهی منبعد هم اصلا مزاحم جنابعالی نمی شوم،تو بخیر ما به سلامت. بازبانش خون روی انگشتش را ذره ذره لیس می زند: چه کاری ارباب جان؟ :ببین کوتوله ،من می خواهم خر باقی بمانم،اما فقط اندیشه ام ،فکرم مغزم ،..اصلا نمی خواهی دست به فرم کنونی من بزنی می خواهم همین فیزیک آدم بودنم را داشته باشم. جسمم،وتنم آدم ،فکر م فکر خر ،مغزم مغز خر فهمیدی؟....فهمیدی یا باز تکرار کنم؟ سرش را پاین می اندازد وچند دقیقه ای درخود فرو می رود ،چشم که از زمین برمیدارد اشک از ریش بزیش چه می کند: باید مشورت کنم. می گویم چه مشورتی مگر تو خود ت همه کاره نیستی؟ عصبانی شده ام ولی جلوی خودم را میگیرم،تند خویی نمی کنم، چون می ترسم .:باکی باید مشورت کنی ؟ با پدرم ! پدرت؟پدرت دیگر کجاست!؟ :توی همین فلوت استخوانی،پیش خودم زندگی می کند ،ما یک خانواده .. نمی گذارم حرفش را تمام کند ،به التماس افتاده ام: تو راخدا برو مشورتت را بکن ،دمارم رادرآوردی.! تندوتیز میرود توی فلوت ومن پریشان،نگران وبی طاقت چون تحمل سنگینی زمان راندارم میوه های کوچک درخت رادانه دانه میشمارم:یک ،دو،سه،سی چهار،صدو بیست ویک،دویست و پنجاه وهفت، هفت صد،هزار، هزاروصدونه ،هزاروسیصدوچهل وشش.. صدای بشکن ریزی را می شنوم،صورتم رابرمی گردانم، ارباب جان مژده ذوق زده توی هوا می پرم ،...می رقصم ومثل خودش بشکن می زنم:راست میگی :آره دروغم چیه ارباب جان ،مگه کوتله ها هم دروغ می گویند؟اما شرط دارد ..دست وپایم بی جان می شود چه شرطی قربانت گردم؟
:خوب گوش کن قطنامه اش را می خواند: ما به مدت ده سال اندشه آدمی تورا می گیریم ،وهمینطورکه خواسته ای مغز خر در سرت می گذاریم ،تادرآرامش کامل به زندگی ادامه دهی ،مشروط به اینکه اگر خواهان همین وضعیت تا پایان عمر می باشی، بایستی قبل از اتمام مهلت ذکر شده ،یک آدم دیگر درصحت وسلامت کامل بیاید وبا میل ورغبت ،در فلوت استخوانی آنهم در سوراخ آرزوهای حیوانیش فوت کند.وگرنه به زنگی اولیه ات باز خواهی گشت.وسلام. درجا قبول می کنم وکوتوله دردم به قولش وفا می کند.. نمی دانم این داستانی را که صدها با ر نوشته ام آخر به دست چه کسی می افتد..به هر جا که میرسم از سر ناچاری یک نسخه از آن را پای درخت ،توی بطری،لب رودخانه ،توی پارک، کنار دریا،نیمه شب توی کوچه در خونه ها، می گذارم اما این آخرین نسخه است ، که می نویسم ،چرا که دیگر هیچ فرصتی برایم باقی نمانده ،ازده سال تنها همین امروز را دارم ،آنهم فقط تا ساعت شش وچهل وپنج بعد از ظهر.. نویسنده:بماند تاریخ وآدرس را باخط درشت وخوانا نوشته ..شک نمی کنم که همه داستان واقعیت محض است.به ساعتم نگاه می کنم :پنج وده دقیقه است.بتندی وبا عجله لباسم را می پوشم.موتوررا روشن می کنم :کجا؟ میگویم انجمن شعر.ومیدانم این آخرین دروغی خواهد بود که درباور دخترم می نشیند و حتی در باورشما :الان که ساعت پنج وربعه انجمن ساعت شش ونیمه می خندم وموتور را به داخل کوچه میرانم. از اینکه صدای قلبم را بیشتراز هر صدایی می شنوم بماند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:43 توسط جهانگیر دشتی زاده |
|
|
سیب/رنگ روغن /اثرجهانگیر دشتی زاده
من،پنجره، درخت سیب را فراموش کرده ام انگشتان بلندت می آید شبهایم راجمع میکند وقتی که خورشید ، زیر روسریت برق میزند خانم محترم آیا خودت میدانی رنگین کمان عجیبی در دامنت روزهای بارانی مرا بدرقه میکند
دارد خودم ازیادم میرود باید که یادت آمده باشد شاعری که سه حرف د لت میان دود سیگارش رقصیده بود
بازی زبانی هیچ واژه ای سینه ات را به چالش نمیکشد شاید نوازش دستانم موسیقی شانه ات را برگونه ام تبخیرمیکند باخراش ناخنهای بلند زنی که تصور، مرا جرعه جرعه سرخ نوشیده است
نگران نباش عزیزدلم دوباره زنده میشود سنگواره چشمانت دوباره تند وسخت وسهمگین درخودم بال میزنم ....بال ببین چگونه آتش گرفته ام ققنوس هیچ افسانه ای خاکسترش را برباد نداده.. برگیسهایی که هستی مرابالاکشیده بود
زمین نمیتواند بیخیال مرگ شاعری باشد که آبهای خزررا برای لبهایت سرود مگر نمی بینی همیشه نیمی از زندگیش برای مرثیه من سیاه پو شیده است در لباسی که خستگیت رادرآن به خواب رفته ای....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 11:42 توسط جهانگیر دشتی زاده |
|
من فکرمیکنم-رنگ روغن-اثرجهانگیردشتی زاده--I Think شعر... درفراخ بسترخیالت پست وبلند پیکرت را تماشا میکنم سادگی اندیشه ام صاف میافتد روی دلت روی نوک سینه ات گاهی سرخ / گاهی قهوه ای
از کجای رنگهایم در توآمیخته ام که سردوگرم لبانت بوی پونه جنوب رامیدهد وقتی سالها، هراسان کودکی ام را درشمال بیشه نگاهت وحشی دویده میشوم؟ در بند ریشه ات تنها منم که آوندهای سبزت را برای شنیدن خورشید بالارمیروم در بند بند تشنه ترین رگه های باورت بلور تمام یخهای زمین را ذوب کرده ام سایه تفکرکدام خزنده ای میتواند بر شاخه ات بند شود که هجوم تند دستانم در پیچ وتاب دردهایت مرگ جانوران گزنده را آغازمیکند مهربان تر ازمن حتا باران نبود که سیلاب هزاران پرنده را برسبز برگهایت آواز داد برای من بادها خبراز تغییر فصل نداده اند چرا که سنگینی نفسهایم برای همیشه اشکهای مرا برچین دامنت باریده است
چرا که سادگی اندیشه ام بردلت برنوک سینه ات برای همیشه صاف... گاهی سرخ/گاهی قهوه ای... افتاده بود!. آیااروتیک نقض هنراست!؟
حجاب چهره جان میشود غبار تنم خوشادمی که ازآن چهره پرده برفکنم مرا ببخشید که اندکی... درددل ..کرده ام ...! سلام به تمام دوستان هنرمندم میتوان گفت یکی از بزرگترین پایه گذران سبک ناتوریالیسم ..امیل زولا نویسنده مشهورونامی فرانسویست که موج مخالفان را برای بیان واقعتهای اجتماعی برانگیخت .واقعیتهای که گه گاه تصاویر اروتیک فجیعی را برملا میسازد ..آیا اروتیک نقض ادبیات وهنراست.. من معتقدم چه اروتیک وچه دیگر تصاویروتخیلاتی که فاقد جوهره ادبی باشد نقض هنری محسوب میشوداگردرهرنوشته ای گنجاندن اروتیک لازمه کار باشد ونویسنده بادرک وشناخت زیباشناسانه بتواند از این مهم برآید نه تنها ایرادی ندارد بلکه واقعیت محضی است که نبودش تخریب کننده هم خواهد بود. .......از خوردن می منع کنندم که حرام است چیزی که دراین شهر حلال است کدام است بگذارید کمی هم ازخودم بگویم من در شعر،نقاشی ،داستان قلم میزنم هیچگاه هم دوست نداشته ام دوروبرخودم راشلوغ کنم نه کتابی چاپ کرده ام ونه هیچ وهیچ ..هیچ ادعایی هم ندارم ..اما همیشه خودم اولین وسختگیرترین منتقد آثارم بوده ام .به صراحت باید بگویم نقدهای هنری هرگز درجامعه ما منصفانه نبوده چه بسا هنرمندانی که نامی بهم زده اند بعد از شهرتشان هرچه نوشته اند ُُُنه ازروی آثارشان بلکه با شناخت خودشان نقد شده اندوحتا اگر اثرشان ازتوان بالایی برخوردار نبوده به صرف شخیصیت هنریشان مورد تحسین وتمجید قرارگرفته وبلعکس هنرمندان گمنام گرچه شاهکار هنری خلق کرده باشند از دم تیغ منتقدان قطعه قطعه شده اند.این واقعیت تلخ انکارناپذیری است که گذشت زمان همه روزه در جای جای سرزمینمان بامرگ هنرمندبرای ماآشکار میسازد..چون هنرمندی گوش ودل به خاک میسپاردومیرود ازپی اش موج تمجید وتحسین گوش آسمان را کرمیکنددر شگفتم که آیا این همان اونبود!؟ آیا همیشه باید به انتظار گذشت زمان وآینده نشست تاحقیقت آشکار شود پس زمان حال راچه میشود؟ شعری می آید خرخره ام را میچسبد طوری که اگر ننویسم نفسم بند میآید در حالتی نه آگاهانه ..تب دارودرمانده هجوم احساسم ناخواسته ،خودش خواسته برکاغذ بنشیند..چه سخت است اگر آشکاری عاطفه ای براندیشه ای پنهان بماند ....!!درفراخ بسترخیالت پست وبلند پیکرت را تماشا میکنم سادگی اندیشه ام صاف میافتد روی دلت روی نوک سینه ات گاهی سرخ / گاهی قهوه ای مگر میتوانم واژه ها را برهم زنم وقتی که در بستر خیالی پست وبلند پیکری را تماشامیکنم قطعن سادگی اندیشه ام چون سایه ای صاف می افتد روی دلش، درست روی نوک سینه اش ..بگذاراروتیک اتفاق بیافتد..چون اندیشه فرو می افتد که باید بیافتد راه گریز هرگز ندارد.تخیل تصویر موسیقی حکم میکند که همین باشد نه چیز دیگری اما این اروتیک چنان پاک وزیباست که نبودنش زشت ومنحوس است..نه بودنش!!حتا دل را از سینه بیرون می آورد تا سرخیش حجاب اندیشه را برهم زند ..حتا ازرنگ قهوه ای نوک سینه نمی گذرد تا تصاویر را یدیع ورویایی کند وپستی وبلندی اندامی را..درنقاشی شعر! زلف آشفته وخوی کرده وخندان لب ومست پیرهن چاک وغزل خوان وصراحی دردست
چطور میتوانم ننویسم وقتی پیر میکده در خلسه ومستی خود عربده جانش را به فریاد می گذارد وقراروتوان ازدست میدهد مرا چه توان وقراریست که ننویسم وننگارم ؟!این مقدس ترین کلام عاشقانه و زیباترین احساس عارفانه است اگر بااندیشه لطیف وظریف هنری نوشته شود حاشا اگرکه نام اروتیک برخود گیرد اباعی نیست ..من یک نقاشم یک مینیاتوریسم تصاویر را همانگونه که از دلم بیرون میزند به رنگ میکشم قرارنیست که آن را در چادری منقوش وزرین به تماشای چشمتان بگذارم که تمجیدم کنید، توی سرم بخورد این هنری را که برای خلقش مخاطبی ازپیش،پیش رویم تصور کنم من برای مخاطب هرگز نمی نویسم گر چه لاجرم با مخطاب روبرومیشوم. درونم وحشی وسرکش میشود عنان را ازمن میرباید خودش می آید ومینویسد.. من هرگزکاری اش نکرده ام چرا که هرگز کاره ای نبوده ام که کاری کنم..شعرالتهاب وآتش درون من است راست میزند بیرون ومن راست مینشانمش روی کاغذکه راست گفته باشم ،حرف دلمرا..گرچه آدمیزاد ازدروغ بیشتر خوشش می آید! نام اروتیک فجیع برنوشته های من هرگز کارگر نخواهد بود دلی که خدا دردلم گسترده است!افسوس ؟!آمیختن اندیشه ای فراتراز بعد زمین وخاک وتصور جنسیت مجازی هرگزاروتیک نخواهد بود گناه من چیست که تصور خواننده چیز دیگریست،که شاید من ازسر دردهایم آنچه در خشت خام میبینم او در آینه نمیبیند! شعر بیرون میزند هر لحظه آشکار میشود آمیخته میگردد چه میتوانم بکنم وقتی شراب در گلوجاری میشود مستی درزبان سروده میگرددآمیخته میشود.... از کجای رنگهایم در توآمیخته ام که سردوگرم لبانت بوی پونه جنوب رامیدهد وقتی سالها، هراسان کودکی ام را درشمال بیشه نگاهت وحشی دویده میشوم؟ واژه هادرهم گره میخورند تخیل تصویر وزبان همچون پیچکی بدور شعر میپیچد وبالا میرود .. به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه عقل ماند ونه هوشم
خودم هم نمیدانم سمت وسوی شعر امروز به کجا میرود ..گیج ومنگ شده ام کاش میتوانستم نگویم اما تلاش بیهوده ایست برای نگفتن مرا که..: هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود برسرآتش میسرم که نجوشم ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 4:29 توسط جهانگیر دشتی زاده |
|
|
حسرت دلنوشته . .همدلم مرا گفت:شعری ننوشته ای ؟ گفتم :چه بسرایم وبنویسم نقش از دل کشم یا..دل از نقش خویشتن ؟ .که خود نمیدانم تنها میدانم ،..که خالی میشوم از چیزی که نمی دانم چیست ..شعر و..شر.. و ..ور.. مرا باشعرچه میانه ای که چون تو..ازدر درآمدی من ازخودبدرشدم! قلم ناخواسته بدست میتازد کلمه برکاغذ!،... درحالتی نه برخودآگاه،.. ونه ازازخود بی خبر.. من حتا نه آن خطاطم که بنوشتمی اما نه خود ،بخواند ونه دیگری. خودم هم نمیدانم کیستم ؟! مستانه حالتی فراتر از سماع ، میچرخم ، میرقصم ، میسازم ومیسوزم!! ومیخوانم هر آنچه نخوانده ناخواسته ،.. نا خوانده ،نوششه میشود!!.. درچنین حالتی نه کار ما به زبان است ..ونه ما رادرمکان ،زمان وزبان،جا میشود. . حکایت وروایت .. بسیار است که در دلم.. دلی دلی میکند.. یکی مارا به خانه اش دعوت کرده بودچند روز پیش از عشق نوشته بود ..که عشق فلان است وفلان.. و بی سار..و..بسیار... در خشم به خنده در آمدم که ای دوست چه نوشته ای که هرگز این عشق نباشد، وقتی قلم نتواند عطر مریم ی بنویسذ.،آنوقت تورا با عشق چه کاره است ؟.. عشق عاشق داند وبس که او نیز درآواز جان دل ، به سکوت بهتش ،حیران نشسته است مگر آنچنان لبریز شود که سر رود .تا سروده شود! مانند مجنون ، قومی براو تاختند که چه میگوی که لیلی لیلیت مارا هم دیوانه کرده است .. تو در این بادیه ولیلی در آن بادیه بنشته که فرسنگها بدور از همید..!چگونه وبا چه افسونی میخواهد،دستت به لیلی رسد؟! مجنون لبریز بر تن ،شعر،شعرتر،ازدیده ریخت ..! فریاد وضجه از دل برکشیدکه... مگرلیلی رانمی بیند چشمهایتان!!، من خود لیلی ام حال اگر لیلی لیلی ام، شگفت دهانتان را از هوا پراکنده است ، گناه بی عشق خود را برگردن من دیوانه انداخته اید؟ (خسته تان کردم نه؟!) مرا هر آنگونه نقد کنید که دوست دارید .. که نه بدر آیم ونه داخل شوم .. من وحشی ام حتا اگر شاعر نباشم این توحش بیشتر آرامم میکند که چون به سرای دل بنشینم، نه زمان بشناسم ونه زبان و ..واژه را.. لبریز عشق ،دل میریزد. ...نه شعر و اما شاید ..نا نوشته را .. جامه درانه ،ترانه ای که عریان میکنند مرا، درمستی ام ،چه دانم ، بنوشته ام ؟... وقتی از مستی به خمار آمدم پنداشتم که شخص دیگری نوشته است . هرگزمن این نوشته ،نخونده ننوشته باشم .. همدلم گفت : چرا ایجوری حرف میزنی..چه حالی پیدا کردی ؟. .وقتی گفتی از در آمدی من ازخود بدر شدم ؟! گفتم :گویی ازاین جهان به جهان دگرشدم حالا از مستی به خماری نشسته ام سخت نقدم کنید، که گاه یک سیلی جانانه از لبخند یک سنگ بیشتر شادم میکنید ..هم روحم را سرخ میکند وهم رویم را..!! شعر دستی به جام باده ودستی به زلف یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست حاشا به عشق چشمم که بسته میشود خوبتر می بینمت ببین غوغای نگاهم چقدربیداد میکند پرکن باده را برسینه گر گرفته ام عزیزم دوستت دارم میبوسمت ! هیچ دردی را دوا نکرده است پرکن پیاله تنت راوقتی برایم سرخ میشوی تا درگرگ ومیش هرشبت خالی شوم یکجا بریز بنفش، حتا گرم نارنجی هایت را وقتی کوچ آواز دلی ای دلم برقوچ کوچه ات پرواز میشود حاشا به عشق باور نمیکنی من با خدا بردانش گیسهایت هردوموبه مو / مویه مویه گریه کرده ایم وای بردلت بررنگهای سرکشم سرخوش تر از شعور اگرکه دلت بخواهد شوریده در غزل یکدست شعله میکشیم حاشا به عشق اگر حاشا نمی کنی بگو کدام شاعری گیج وتشنه پا پرسه میزند بی هیچ پاسخی وقتی که صبح یعنی اصل واژه ها ی من درپشت پلکهای تو رقصیده میشود لعنت براین زبان وشعرپست تنها تلخ سکوت لبانت چشمان بسته ام را شیرین فریاد میزند ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 1:35 توسط جهانگیر دشتی زاده |
|
|
You are under my umbrella--JH زیر چترمن هستی نوشته:جهانگیردشتی زاده آنروز از آسمان سنگ میبارید آهن ..آتش..دنیا انگار میخواست واژگون شود . مذاب های آتشین همچنان فرو میریخت که مرد چتر باورش را بروی زن باز کرد...و آخرین ناله ا ش راسرداد.. :عزیزم مرا باور کن ..چراهنوز به گذشته چشم دوخته ای ..زن به چشمان مرد خیره شد. مرد نگاهش رنگ دیگری به خود گرفته بود. تمام نیرویش تنها در دومردمک سیاه موج میزد ..زن مسحورومبهوت این تمرکز بی پلک شده بود .. سنگبارا ن آسمان وفروریختن زمین را دیگر نمیتوانست احساس کند ..ویا صداهای مهیب وانفجارهای پیاپی را بشنود . .انفجارخانه هاو متلاشی شدن آدمهایی که خون از گوش ودهانشان فواره میزد.. درسکوت محض گیج شده بود. تن کرختش رابرشانه مرد تکیه داد.. ناگهان سکوت ازمیان دهان کلید شده مرد با تکراریک کلمه شکسته شد: ..باور باور باور..عزیزم من ..هستی من باور کن ،،مرا اگر میبینی دیگر نمی سوزم چون تمام پیکرم خود آتش گرفته است ..اگر میبینی سنگها برتنم کارگر نمی باشند چون روئین تن شده ام ..اگر میبینی زنده ام چون به عشق زنده مانده ام.. انگشتان زن برای لحظه ای بازوی مرد را فشرد ..مرد خندید ..رفته رفته خنده اش به قهقه ای تبدیل شد که بر تمام پوست زن نشست: داری امتحانم میکنی ؟فکر میکنی میخواهم بگویم اسفندیارزمانه ام؟ من فقط رباط نیستم ..آدم آهنی هم نیستم ..چون نخواستم یک آدم کوکی بشم اینجوری شدم !..اگر کوکی بودم حالا نابودشده بودم ..داغون شده بودم ..البته عزیزم قبلن داغون شده ام که حالا میتوانم کنارت بیاستم ..میدانی چند سال نفس نکشیده بودم ...ویک نفس عمیق کشید .همه نفسم وخودم را درقفس سینه پنهان کرده بودم ،حبس کرده بودم ،این اصلن عجیب نیست ،حالا نفسم رارهاکرده ام خودم هم همراه نفسهایم آزاد شده ام ..همین ..کارچندان سختی نبود ..ولی چراخیلی هم سخت بودوسخت گذشت ولبهایش راگزید ..ابهام وناباوری زن دانه دانه بروی گونه اش می غلطید :یعنی تو بادیگران فرق میکنی /مرد مجال نداد : نه من تنها با خودم فرق نمیکنم شاید دیگران باخوشان فرق کرده اند ...هیچوقت دوست نداشتم با خودم متفاوت باشم ..توی زندگی همه چیزم را ازدست داده ام ..تمام داروندارم را ..نگاه کن فقط همین یک چتراز گذشته برایم باقی مانده ..که حالاتو زیرش ایستاده ای ..همین ..حالا اگر تمام باورم به شکل یک چتر درآمده این دیگر... زن نگذاشت حرف مردش تمام شود :نکند تو دیونه شدی؟ ..؟!! مرد با خونسردی ادامه داد :من فکر میکنم در زندگی اگر کسی شهامت دیوانه شدن را نداشته باشد به اندیشه ودانش نمیرسد...آنوقت واقعن دیوانه میشوی. زن صدایش به شکل جیغی در امد ..پس چرا اینهمه آدم جلوی چشم ما میمیرند .. مرد اینبار جلوی خنده اش را گرفت :چه کسی گفت دارند میمیرند ..چشمان تو اینطور میبیند ..اینها هیچکدامشان نمیمیرند. دارند تغیر پیدا میکنند ..تبدیل میشوند ..تجزیه میشوند ..قالب میگیرند ..کلافه میشوند ..متفاوت میشوند ..دیوانه میشوند.مست میشوند. گیج میشوند .تبخیر میشوند...تقسیم میشوند ..تکمیل میشوند..کوچک میشوند بزرگ میشوند ... زن فریادش بلند شد بس کن دیوانه..اگر اینطور است پس چرا من هستم ؟چرا من وجود دارم؟ اگر جواب این سوالم را دادی برای همیشه تورا باور میکنم و تمام عمرهم زیر چترت باقی میمانم...زندگی میکنم تا قیام قیامت.. مرد آرام گرفت .اینبار.سفت وسخت به چشمان زن خیره شد..آرشی شده بود که میخواست اندیشه اش را درکمان نگاهش به آخرین نقطه زن پرتاب کند :خیلی خوب حالا خیالم راحت شد.. :چرا توهستی ؟! خب واضح است ..چون تودرست شبیه خود من هستی ..عزیز من آخر تو هستی وزنده ای برای دانستن.. تبدیل تغیروتکثیر..تامل ..تفکر ..برای انسان. آدم .انسان .آدم .عشق .احساس .آدم .آدم .آدم. آدم ..بیتاب شده بود... بی اختیار زن را در آغوش کشید وچنان بخود فشرد که میخواست استخوانهایش را خورد کند ولبانش را بوسید.آنچنان که دسته چتر یک علامت سوال وارونه را زیربرجسته گی سینه زن ایجاد کرد! بزرگترین سوالی که دیگرنمی خواست ودوست نداشت هرگزپاسخی برایش پیدا کند بود. آنروز از اسمان سنگ میبارید آهن ..اتش..دنیا انگار واژگون شده بود . مذاب های آتشین همچنان فرو میریخت که مرد چتر باورش راهمچنان بربالای سر زن گسترده بود . ازدور تمام پرندگان تصور میکردند زیر سایه چتر تنها یک نفر ایستاده است..تنها یک نفر شعر... برهنه دراین خیابان که راه بروی کسی برای دیوانگیت یک دهن کج نمی کند درطبقه دوم زنی نمانده است که بخواهد با کرشمه سینه اش رادر گلدان آویزان کرده باشد بدون بهانه چگونه میشود یک دل سیر آسمان را آبی تماشا کرد
زیر چترمن هستی
You are under my umbrella--JH |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 18:59 توسط جهانگیر دشتی زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|